تبليغاتX
صبحدم - فکر کردن با صدای بلند

صبحدم

دیشب تا نزدیکای صبح خوابم نبرد.داشتم خودمو نقد و بررسی میکردم...اینکه چرا اینقدر عوض شدم.سالهای قبل از ورودم به دانشگاه ،بهترین سالهای عمرم بود.اونموقع با اینکه نه امکانات الان رو داشتم و نه به اندازه الانم از زندگی میدونستم به تمام معنا از زندگی لذت میبردم.یه آهنگ شاد به تمام معنا شادم میکرد...وا شدن یه گل ریز و کوچولو  تو باغچه مون یه عالمه ذوق زدم میکرد...از همه چی لذت میبردم ،حتی شستن لباس وظرف و جارو کردن . با اینکه به اندازه الانم از الاهیات وفلسفه هستی نمیدونستم ولی خدا رو عمیقا لمسش میکردم .از کتابای در پیت درسیمون کلی چیز یاد میگرفتم و همه رو سعی میکردم تو زندگیم به کار ببرم...مطمئن بودم که من از عهده هر کاری بر میام ... کمتر از همه زحمت میکشیدم و بهتر از همه نتیجه میگرفتم.شاگرد اول شدن واسم عادت شده بود.مطمئن بودم دانشگاه معتبری قبول خواهم شد به عنوان اولین دختر شهرمون. .. به خودم افتخار میکردم که تو اون محیط کوچیک وبا اون امکانات کم اکثر اوقات به اندازه معلمهامون وگاها بیشتر از اونا حالیم بود... عاشق خودم بودم ...دانشگاه که قبول شدم (همون دانشکاه معتبره )،اون انرژی و اعتماد به نفسم یه جورایی افت کرد .چرا؟! ....آره، امکانات کم دانشگاه وخوابگاه،عدم برنامه ریزی دانشگاه در جهت پیشرفت علمی و فرهنگی بچه ها و از همه مهمتر سیاست تحقیر اونایی که با کمترین هزینه دارن به اهداف گنده تر از دهنشون میرسن،همه درست .اما من بیشتر خودمو مصداق این شعر مولانا میدونم که:زخری به حج نرفتی / نه از انکه خر نداری.خودم هم خیلی کم گذاشتم وکم آوردم.درسته که دوران دانشجوییم الکی سپری نشد ولی با اون استعداد وانرژی و اعتماد به نفسی که من داشتم خیلی بیشتر از اینا میتونستم پیشرفت کنم.دلم میسوزه وقتی فکرشو میکنم...البته چشمهه هنوز نخشکیده(به کوری چشم بداندیشان)،فقط "یک حمله مردانه(دخترانه )مستانه" لازمه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:47  توسط   |